X
تبلیغات
جلد دوم

جلد دوم

شرح نداره

خدا بیامرزد اقای ی را، اقای خوش تیپی هم بود امروز تازه عکسش را دیدم عکسهایش را مرتب کرده بودند از عکسهای جوانی و عروسی اش بگیر تا همین عکس یک روز قبل از مرگش. روی عکسها اهنگ گذاشته بودند، میرن آدمها و .... و هرکی وارد خونه میشد  دستگاه را روشن میکردند و اهنگ و تصویر پخش میشد و روی عکس توضح میدادند که هر کدام مربوط به چه خاظره ای است واحیانا خاطری مربوط به عکس را تعریف میکردند. گهگاهی وسط تعریف کردنها کار به خندیدن هم میرسید. 

خاطره ای که شهین جون همسر متوفی تعریف کرد مربوط میشد به خواستگاری اش. اقای ی 4 سال به خواستگاری شهین جون آمده بود و هر بار جواب همان بود که سال قبل.  من دیگر دقت نکردم سال چهارم چه اتفاقی افتاد که رضایت پدر عروس جلب شد و ازدواج شهین چون با اقای ی سر گرفت اما مهمتر از آن این 4 سال است. 

خیلی قشنگ است. اقای ی عزیز یادت گرامی. حیف که موقعی که زنده بودی نشناختمت. باورش برای من سخت است. کسی را دوست داشته باشی 4 سال  بروی خواستگاری از جواب نه شنیدن نترسی پافشاری کنی اینقدر مطمئن باشی که باید.  دوست داشتم وقتی پیر میشوم چیزی به این قشنگی داشتم که تعریف کنم. من اما چیز قشنگی ندارم که تعریف کنم.  هیچ چیز قشنگی ندارم که تعریف کنم.در عوض چیزهای زشت زیادی  دارم برای تعریف کردن. 

در عوض توی گلویم بعض دارم. دایی بغلم کرده بود و گفته بود تو(من) یک دنیا هستم.  بعضم ترکید. 

دل هیچ دختری هیچ جای جهان نباید بشکند نباید نباید.

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم فروردین 1393ساعت 1:15  توسط .  | 

امروز نه آغاز و نه انجام جهان است

ای بس غم و شادی که پس پرده نهان است.

مانترایم را عوض کرده‌ام. این را میخوانم. چیز خوبی است. گاه به گاه خرد را احساس میکنم و میفهمم. گاه به گاه مینویسم که میفهممش و مدام فکر میکنم داشتن این خرد میارزد به نداشتن خیلی چیزهای دیگر؟ گاهی گمانم این است که می ارزد و همان وقتهاست که حالم خوب است.


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1392ساعت 2:5  توسط . 

بابا

بابا در حالیکه همینجور از دماغش و دهنش خون می اومد رسید خونه ماشین رو نتونست حتی خاموش کنه من ترسیدم راه پله ها خونی بود لباسهاش خونی بود. کسی خونه نبود نمیدونستم چه کار باید بکنم نشاندمش و پنبه و دستمال کاغذی گرفتم زیر دماغش  خون لخته لخته می اومد......تا بقیه رسیدند و بردیمش اوژانس... بوی خون توی  دماغم هست.


+ نوشته شده در  سه شنبه دهم دی 1392ساعت 0:43  توسط . 

دارم فکر میکنم یک چیزی بنویسم اسمش هم بذارم شما که غریبه نیستید شبیه اونی که هوشنگ مرادی کرمانی نوشته بود. خیلی شجاعت میخواد نویسنده ای مثل اون باشی و با اون جرات بنویسی درباره پدر.

دخترِ پدر ِ من بودن خیلی سخت است. تحملی عجیب میخواهد. درد زیادی دارد. نمیدانم من انگار که نبودم نفهمیدم از کجا شروع شد. اون وقتها که من هنوز بودم بابا ترسناک بود. خشن بود عصبانی بود یک داد سر صبحش کافی بود که رختخواب گرم و نرم صبح را بی خیال بشوی پاشی بری مدرسه. بله، صبح ها با صدای داد بیدار میشدم راستش را بگویم دلم میخواست به خانه برنگردد. یعنی وقتی نبود اوضاعم بهتر بود. یادم هست یک بار در 5 یا 6 سالگی  به این احساسم فکر کرده بودم و به  یکی گفتم و دقیق یادم نیست چه پاسخی شنیدم اما فهمیدم که حرف بدی است. عذاب وجدان نمیشناختم هنوز. هنوز هم دوست دارم بابا به خانه برنگردد.

بابا داد میکشید دعوا میکرد توی دعوا میزد چیزهای دم دستش را پرت میکرد وقتی مرتضی نمره های بد میگرفت عصبانی میشد وقتی اونقدری که دلش میخواست باهوش نبودم عصبانی میشد. من با خاطر لوحه هایی که توی دوره آمادگی باید میکشیدم و من توی کشیدنش اشتباه داشتم کتک هم خوردم. داد و بیداد هم شنیدم. همیشه احساس حقارت داشتم که چرا اونقدر که باید خوب نیستم اونقدر که باید باهوش نیستم. چرا باعث میشوم که سرم داد بزنه و باعث نمیشوم بهم افتخار بکنه.

تقریبا درباره من چیزی نمیدانست. من بچه ی سوم و اخر بودم. مامان همون دوتا را میخواست و من ناخواسته بودم. تقریبا کسی توجهی نداشت من چه کار میکنم چقدر درس میخونم چقدر مودبم، چقدر کوچکم چقدر بزرگم بزرگ شده ام یا نه؟ چیزی میفهمم یا نه، من هم که توجه کردنهای بابا را دیده بودم از این بیتوجهی لذت میبردم و برای خودم توی خیال هایم زندگی میکردم.

داد میزد دعوا میکرد وسط دعوا میزد و میشکست، یک بار نوازهای مرضیه را که مال خودش بود و دوستشان داشت زود و شکست. کلاس اول بودم، تازه باسواد شده بودم مجبور بودم گلستان و بوستان بخوانم فرهنگ لغات را بردارم و از تویش بفهمم معنی کلماتی که بلد نیستم چیه. این برنامه ی شبانه ی زندگی زمستانی آن شبها بود و البته بهانه ای هم بود که اوشین ببینم. در غیر این صورت مجبور بودم بروم توی اتاقم و اوشین نبیتم.

بعد از دادها و بیدادها. مهربان میشد. میترسیدم مهربانی اش را باور کنم. هیچوقت نزدیکش نشدم تا چند سال پیش عید به عید رویش را میبوسیدم چند سالی است دیگر دلم نمیخواهد رویش را ببوسم. دلیلش این نیست که از بچگی پر از داد و بیدادم چیزی به دل دارم. این ادم هرچه کرده باشد پاره ی قلب من است. یعنی احساس دو گانه ی دوست داشتن و نداشتن بهش دارم. همینجور دارد به زندگی ام به زندگی ما گند میزند. دلیلش این است که صورتش زخمی است.

غذا زیاد میخورد، بهداشت رعایت نمیکند مدام دارم جوش های سر و صورتش را میکند. دوست ندارم باهاش غذا بخورم دوست ندارم توی صورتش نگاه کنم دوست ندارم . نمیتوانم. نه که نخواهم، نه، نمیتوانم. کبد چرب دارد سیروز کبدی دارد بیماری پوستی دارد اون زخم ها و جوشهای روی سر و صورتش مال بیماری کبدی است. تازگیها بیماری پوستی هم گرفته چیزی شبیه نوعی قارچ. جتی نمیتوانم به اون مبلی که رویش مینشیند نزدیک بشوم.  داد وبیدادهایش بدتر شده است. اخلاقش بد بود بدتر شده است. با شکم گنده اش برای خوابیدن برای راه رفتن برای زندگی کردن مشکل دارد.

هر که مرا بشناسد از من میپرسد او چرا اینجوری شده است؟ من میگویم بیمار است. چون اینجوری را توضیح دادن شخت است. کسی نمیتواند درک کند اینجوری یعنی یک پیرمرد 70 ساله که بیماری کبد دارد. جتی دقیقا نمیدان چه بیماری کبدی دارد. دیشب توی اینترنت میخوندم  شاید سرطان کبد باشد، وقتی کسی دکتر نرفته باشد من از کجا دقیقا بگویم چه اش است. بیمار است. بیماری عقلش را هم بیمار کرده، توی خواب حرف میزند. گاهی نمیداند چه میگوید. کنترلش دست خودش نیست.  نمیشود رویش حساب کرد. نمیشود به رانندگی اش توی شهر اعتماد کرد هر لحظه منتظر خبر بد هستم. منتظرم بگویند پدرت مرد.

 اینجوری را توضیح دادن سخت است.  پاره ی تنم نیست پاره ی قلبم است و قلبم درد میکند. گاه نمیخواهم کسی من را بشناسد نمیخواهم خودم را جایی معرفی کنم . نمیخواهم توضیح بدهم اینجوری شدنش را. کسی اینجوری را نمیفهمد. گاهی من را هم سرزنش کرده اند که چرا برایش کاری نمیکنم چرا برایش کاری نمیکنیم؟ چون نمیشود یک پیرمرد 70 ساله ی بیمار ِ یک دنده  را که بیماری عقلش را دارد ازش میگیرد گول زد و برد دکتر وقتی خوش نمیتواند نمیخواهد نمیفهمد.

نمیفهمد وقتی دیگران به سخره اش میگیرند. من میفهمم، من دردم می آید. دیدن اقای فلانی  در این حال و روز شاید برایشان خنده دار باشد اما برای من عین مرگ است. من با این شوخی ها مردم. گاه فکر میکنم که بمیرم راحت میشوم گاه فکر میکنم که بمیرد راخت میشوم. نمیدانم افسرده ام. اقای فلانی که طرف مشورت همه بود اقای فلانی که بابای بداخلاق من بود اقای فلانی، اقای دبیر ،دارد میمیرد دارد به وضع بدی میمیرد. دارد نمیفهمد که  میمیرد. نمیفهمد حرف بد و خوب را نمیفهمد ناراحتی و خوشحالی من را، نمیفهمد حال خودش را. درکی ندارد از اوضاع رو به زوال خودش از اوضاع رو به زوال من.

احساس تنهایی میکنم. احساس میکنم پشتم را از دست میدهم جلوی چشمم دارد میمیرد و من کاری نمیتوانم بکنم. دردناک این است که بابای میم نمیفهمد که بابای من بیمار است و هرچه گفته از روی عصبانیت گفته و سر حرفهایی که توی جلسه خواستگاری زد از بابا عصبانی  و ناراحت شد و بهش برخورد و رفت. میم نمیتواند پدرش را راضی کند که پدر من بیمار است و انچه گفته از روی بیماری است. میم من را تنها گذاشت و رفت با دختری که پدرش پولدارتر است و بیمار نیست. غرورم شکست، یک چیزی از درونم افتاد روی زمین و شکست.  دلم بود.

 بابا بار روی دوشهای من است دلیل اشکهای من است،  غرور من هم هست. نفس های پرخس خس اش نفس من است. داد و بیدادش خراش روح من است. این ادم هر جوری هم بشود نصفه ی عزیز قلب من است. بابایی که این شکلی نبود. اما باور کنید خیلی سخت است، بابا نداشتن اسان تر است از اینکه کسی بهتان بگوید پدرت فلان و بهمان. سخت است آدم دردش می اید، واقعا دخترِ پدرِ من بودن سخت است.



+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مهر 1392ساعت 0:59  توسط .  | 

سبز تویی که سبز میخواهم

اقای فروشنده به ترکی چیزهایی درباره مزیت سنگ روی انگشترم گفت فقط این را یادم مانده که گفت باعث میشه خوب بخوابی. عادت به انگشتر ندارم. هر بار هر انگشتری به دستم کردم مدام داشتم باهاش بازی میکردم. هی چک میکردم در میاد یا نه، یا نکنه دیگه در نیاد. حالا هر وقت میخواهم بخوابم این انگشتر را دستم میکنم سنگش سبز است. یشم.  و قبل از اینکه انگشتر بشود دانه ه ی تسبیح بوده از روی سوراخ وسط این دانه های سبز فهمیدم که انگشتر سبزم تغییر کاربری داده و قبلا دانه های یک تسبیح بوده و اصلن سر همین دونه ی تسبیح بودن بود که ازش خوشم اومد. صبح ها که بیدار مشوم میبینم انگشتر را محکم توی مشتم گرفته ام. فکر میکنم و یادم نمیاید کی بیدار شدم و از انگشتم درش آوردم و گرفتمش توی مشتم و چه محکم هم نگهش داشته ام تا وقتی بیدار بشوم. اه خواب های بد امان از شما. حال من اصلا خوب نیست.

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مهر 1392ساعت 1:41  توسط .  | 

چتری با عینک

حالا موهای چتری دارم با عینک گرد یعنی اینقدر از عینک خوشم آمده که نمیدانم جه کنم دست خودم نیست میرم مدل مویی کوتاه میکنم که به عینکم بیاید. نمیدانم حالم خوب است یا نه  سر کارهایم نمیروم به جایش دلم میخواهد هر روز بروم تنیس بازی کنم نمیدانم چطور میلهای جدید پیدا کرده‌ام من و ورزش؟ منِ تنبل! حالا دلم میخواهد هی ورزش کنم. فقط سر کار نروم. شاید این هم یک مدل افسردگی باشد از کجا بدانم حال حستحوی اینترنتی هم ندارم چون اگر جستحو کنم هزارتا بیماری دیگر هم در خودم پیدا میکنم. حیف که پول ندارم اگر نه این یک ذره کار را هم بیخیال میشدم و میرفتم پی تنیس هی کیف میکردم. کار سخت جسمانی درمان میکند ادم را. یا بروم ورزش یا باید کار کنم کار کنم کار کنم اینقدر کار کنم که یادم نیاید، که فکر نکنم.  مثلا بدوم هی بدوم هر روز بدوم. و یک ورد یا مانترا داشته باشم حین انجام دادن کارم زیر لب زمزمه کنم مثلا " درد اجباری است، رنج کشیدن اختیاری است"
+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مهر 1392ساعت 22:46  توسط .  | 

هربار که میبینم بابا نمیتواند من یک بار میمیرم.

این روزها من خود به چشم خویشنم میبینم که جانم میرود


+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم مرداد 1392ساعت 5:45  توسط .  | 

همینجوری که این روزها خسته ام و پاهایم راه نمیروند گفتم تاکسی بگیرم و همین که در تاکسی را بستم دیدم اقای الف را گوشه ی خیابان ایستاده ب یک تی شرت بنفش و دارد با یک خانمی حرف میزند. باورم نشد اون هم باورش نشد همه اش چند ثانیه طول کشید و هردو هی دست تکان دادیم و هی هیجان نشون دادیم.  بعد صحنه اینقدر جالب و فیلمی بود که دلم نیامد بگویم اقا من پیاده میشوم. به نظرم امد اینجوری قشنگ تر است که ادم دوستی را که دو سال است ندیده و و احتمالا از کانادا امده را اینحوری اتفاقی توی خیابان ببیند و اینقدر دست تکون بدهند برای هم تا در افق محو بشوند. اینجور ادم بیخودی هستم من. برای قشنگی چند ثانیه نمیروم دوستم را ببینم!و این دست تکان دادن دارد تبدیل به یک کانسپت در زندگی ام میشود ؛حواسم هست.

عینکی شده ام. از اون روزی که گواهینامه گرفتم و رفتم برای معاینه چشم میدانستم که باید بروم یک معاینه چشم اساسی و سالها این کار را انجام ندادم تا اینکه 2 ماه پیش دوست میخواست عینکش را عوض کند و دست من را گرفت و با خودش برد بینایی سنجی.  عینکم قشنگ است ارتباطم باهاش بدجور برقرار است. گرچه از از عینک زدن خوشم نمیاد اما خوب در عوض عینکم قشنگ است.

یک گیری هست. نمیدانم کجاست در حالیکه همه چیز خوب و خوش باید میبود و باید باشد اما نیست. گیر را که نمیدانم از کجاست چه جوری باز کنم.

نوشتن از چیزهایی که درد میآورند انگار واقعیتی به موضوع میدهند برای همین نمینویسمشان تا بهشان جان ندهم. که بگویمشان که شما فقط در فکر هستید نه بر زبان حق دارید بیایید و نه بر کاغذ نه بر کیبورد.



+ نوشته شده در  سه شنبه یکم مرداد 1392ساعت 3:16  توسط .  | 

خوب گفته بود:

اما یادتان باشد که به شعر ، به آواز ، به لیلاهایتان ، به رویاهایتان پشت نکنید

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1392ساعت 0:27  توسط .  | 

فال اخر سال

نگفتمت مرو آن جا که آشنات منم

در این سراب فنا چشمه حیات منم

وگر به خشم روی صد هزار سال ز من

به عاقبت به من آیی که منتهات منم

نگفتمت که به نقش جهان مشو راضی

که نقش بند سراپرده رضات منم

نگفتمت که منم بحر و تو یکی ماهی

مرو به خشک که دریای باصفات منم

نگفتمت که چو مرغان به سوی دام مرو

بیا که قدرت پرواز و پرّ و پات منم

نگفتمت که تو را ره زنند و سرد کنند

که آتش و تبش و گرمی هوات منم

نگفتمت که صفت‌های زشت در تو نهند

که گم کنی که سرچشمه صفات منم

نگفتمت که مگو کار بنده از چه جهت

نظام گیرد خلاق بی‌جهات منم

اگر چراغ دلی دان که راه خانه کجاست

وگر خداصفتی دان که کدخدات منم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1391ساعت 1:42  توسط .  | 

بس باشد

با خودم میخوانم  و کمی گریه ام میگیرد. اندوه در یک جای خیلی خاص در فکرم ذهنم قلبم همه جای وجودم قرار گرفته است.  اندوه و رنج دو کلمه ی مکرر ذهن من هستند این روزها. اینقدر با تمام وجودم با همه ی ذره های تنم درکشان کرده ام که نمیدانم چقدر. اینقدر زیاد که انگار تا به حال با کلمه یکی نشده بودم. تمام سلولهای تنم رنج میبرند و رنج برده اند. قبل تر ها فقط غم بود شاید کم هم نبود اما خوب غم بود، حالا رنج هست. چه با درد معنی کلمه ها را میفهمم! دردم آمده.کسی چمیداند چقدر اصلن مگر باید کسی بداند؟ چه اهمیت دارد که کسی بداند یا نداند که من دردم آمده. رنج برده ام و درد کشیده ام. رنج میبرم و درد میکشم. ته دلم میگوید بس است دیگر. خواهش میکنم بس است. خواهش میکنم بس باشد برای سالی که قرار است بیاید آرزو میکنم خواهش میکنم درد بس باشد. رنج بس باشد.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1391ساعت 2:5  توسط .  | 

اگر یک تخصص در دنیا باشد که من داشته باشم هیچ ربطی به رشته تحصیلی ام ندارد و مربوط به خودزنی و جراجی خود است. با خودم بیرحمم. برای گربه ی کور توی خیابون دلم سوخت راهش دادم برود زیر اون میز کنار رادیاتور بخوابد خودم را اما جایی راه نمیدهم. خودم را ول میکنم توی هوای سرد بروم ته دره.  خودم را برای خودم لوس نمیکنم. خودم را میزنم. راه میروم و حرف میزنم من اینجوری ام ، ناراحت که هستم حرف میزنم با یک کسی که نمیدانم کی است. بچه تر بودم خیال میکردم خداست. حرف میزنم و راه میروم و با خودم لج میکنم یک خنجر فرو میکنم توی تنم  که دسته اش اینور میماند و سرش از پشت در می اید. یک جوری شده ام که بهش میگویند مرد.

مرد شده ام. فکر کنم باید توضیح بدهم یعنی چی. مرد یعنی از اون آدمهایی که سختی را تحمل میکند و دم نمیزند و حرفش حرف است و پای حرفش تمام قد میایستد. بقیه می ایند و برای بقیه میخندد که خوشحالشان کند اما توی دلش درد دارد گریه دارد و غم دارد. کسی را در دنیا ندارد و برای بقیه امین است و حواسش به همه ی کسانی که دوستش دارند هست. فقط یک فرقی با این مردهای در حال انقراض دارم و اونم اینکه اشک اینها را کسی نمیدید یواشکی گریه میکردند. من اما اشکم نزدیک چشمم است و از اشک تا چشمم راهی نیست.

راستش دوست نداشتم مرد بشوم. دوست نداشتم خودم این مرده باشم. دوست داشتم ادمهای دیگر این مرده باشند من دوست داشتم همون خودم بمونم. دوست نداشتم نمیخواستم اما مجبور شدم. ادم را مجبور میکنند.هر چقدر هم نخواهی بزرگ بشوی بزرگت میکند. به زور این کار را میکند. نمیدانم چطور مردی شده ام میدانم هنوز جا دارد که مردتر هم بشوم اما خوب فعلن بضاعتم اینقدر است.

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند 1391ساعت 0:36  توسط .  | 

رهاش کن رئیس.

جمله ساده است. معنی عجیب و غریبی ندارد اما اهنگ دارد اهنگش را دوست دارم و به حال و روزم میخورد که به قول اقای توی فیلم به خودم میگویم رهاش کن رئیس.

رهایش میکنم. برود تا دور.

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اسفند 1391ساعت 0:3  توسط .  | 

وقتی دلگیرم و تنها

دلم گرفته ی گرفته ی گرفته است. هر وقت روی چیزی تاکیید دارم سه بار مینویسمش انگار سه بار گفتن اندازه ی تاکیید من است انگار حد نهایت من سه بار است. چمیدانم.  اهنگ شاد هم میگذارند غمگین میشوم. تازگیها ناراحت که بودم کلاه قرمزی میدیدم همه ی قسمتهای عید امسال را را هزار بار دیده ام و این یعنی هزار بار ناراحت بوده ام هزار بار دلم گرفته بود. عدد که نمیتواند اندازه بدهد که چقدر هزاربار دلتنگی یعنی چقدر.... دلتنگم و دلگیر و دل گرفته به گمانم این همه ی بیشترین بلاهایی است که میتواند سر دل آدم بیاید. خوب من بدشانسم


+ نوشته شده در  جمعه ششم بهمن 1391ساعت 23:38  توسط .  | 

دوم

به گمانم باید چیزهایی بنویسم، بالاخره من آدمی بودم که با نوشتن آشنا بود هرچند چرت و پرت اما  مینوشت و یک روزی آرزو کرده بود که چیزی بنویسد؛ مثلا کتاب!

خیلی حواسش هست، بعضی وقتها هم نیست اما بیشتر وقتها هست، من زیاد عادت ندارم کسی حواسش به من باشد، اینقدر حواسش به من بود که یک روز که زیاد حواسش نبود من تعجب کردم و پرسیدم چرا حواست به من نیست. عادت کرده ام


+ نوشته شده در  شنبه سی ام دی 1391ساعت 22:7  توسط .  | 

سخته آدم یک شاهزاده خانم درونش داشته باشه که هیچ تناسبی با جلدش نداشته باشه الان من احساس میکنم جلدم قورباغه ای است.

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم دی 1391ساعت 1:47  توسط . 

یکم

شبیه من نیست. ارام و خونسرد است من هم ارام خونسرد مینمایم اما نیستم. سبک من هم نیست زود توی بازی من قرار نمیکیرد زود نمیفهمد کجا خیال است وکجا واقعیت کحا دارم بازی میکنم یا کلمات مدام توی بازی های من میخواهد رویاهایم را برایم واقعی کند. اما همینش خوب است که یکی باشد   وقتی تو داری فکر میکنی اینها همش رویا است. سعس کند ان قسمتش که میتواند را تبدیل به واقعیت کن هرچند کوچک باشد.  خوب است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم دی 1391ساعت 23:27  توسط .  | 

فردا روز دیگریست

دلم تنگ شد.  یادم هست دلتنگ بودم و این را برایم فرستاده بود نوشته بود. دلم برای حالم تنگ شد.

امیدوارم نمیدانم به چی اما...



+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1391ساعت 0:39  توسط .  | 

گاه يادِ همان چند ستاره‌ی دور که می‌افتم
دور از چشمِ تاريکی
می‌آيم نزديکِ شما
کمی دلم آرام بگيرد
خيالم آسوده شود
جای بعضی زخم‌ها را فراموش کنم
اما هنوز نگفته: ها!
باد می‌آيد.


با اين حال تو خودت قضاوت کن
من هنوز هم
بَدترين آدم‌ها را دوست می‌دارم.

سید علی صالحی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مهر 1391ساعت 20:35  توسط .  | 

دنبالم نگرد

دوست سابق من را در فیس بوق پیدا کرده و پیام میدهد که چه میکنی? خوبی ? من را اد میکند. من زیاد کینه ای نیستم فراموش نمیکنم اما کینه ای هم نیستم. حالا اما دلم نمیخواهد دوست سابق را به فهرست دوستان محدودم اضافه کنم. جوابش را میدهم اما نیتوانم درخواست دوستی اش را بپذیرم. نمیخواهم هر از گاهی که صفحه ام را باز میکنم از اخبار او اطلاع پیدا کنم  که چقدر موفق و خوشحال است و عکسهای جدیدش را ببینم. بله برای اینکه من خیلی موفق و خوشحال نیستم. از این بابت ناراحت هم نیستم. با این حال معمولی خودم حال میکنم و هیچی نمیخواهم از دنیا. میگوید بیا درباره آن وقتها حرف بزنیم و من حتی حرف زدنم هم نمی آید آخرش میخواهد چه بگوید که مرا ببخش؟ ببخشم؟ هیچ احساسی به این ماجرا ندارم نه ببخشش نه کینه میخواهم راحتم بگذارد. سالها گذشته است خیلی سال گذشته است. چی را میشود توضیح داد من که توضیح نخواسته بودم من همان موقع هم توضیح نخواسته بودم بار و بندیلم را جمع کردم و رفتم. من اینجوری ام. دعوا نمیکنم. راهم را میکشم و میروم و وقتی چیزی به نظرم احمقانه و توهین آمیز می آید صحبت کردن و دعوا کردن و اثبات کردن اینکه حق با من است بیشتر میکشدم. برای همین معمولا در سکوت راهم را عوض میکنم. یکدفعه میبینی خبری از من نیست و گم میشوم. میخواستم بگویم لطفا پیدایم نکن. دنبالم نگرد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1391ساعت 17:10  توسط .  | 

مطالب قدیمی‌تر