همینجوری که این روزها خسته ام و پاهایم راه نمیروند گفتم تاکسی بگیرم و همین که در تاکسی را بستم دیدم اقای الف را گوشه ی خیابان ایستاده ب یک تی شرت بنفش و دارد با یک خانمی حرف میزند. باورم نشد اون هم باورش نشد همه اش چند ثانیه طول کشید و هردو هی دست تکان دادیم و هی هیجان نشون دادیم. بعد صحنه اینقدر جالب و فیلمی بود که دلم نیامد بگویم اقا من پیاده میشوم. به نظرم امد اینجوری قشنگ تر است که ادم دوستی را که دو سال است ندیده و و احتمالا از کانادا امده را اینحوری اتفاقی توی خیابان ببیند و اینقدر دست تکون بدهند برای هم تا در افق محو بشوند. اینجور ادم بیخودی هستم من. برای قشنگی چند ثانیه نمیروم دوستم را ببینم!و این دست تکان دادن دارد تبدیل به یک کانسپت در زندگی ام میشود ؛حواسم هست.
عینکی شده ام. از اون روزی که گواهینامه گرفتم و رفتم برای معاینه چشم میدانستم که باید بروم یک معاینه چشم اساسی و سالها این کار را انجام ندادم تا اینکه 2 ماه پیش دوست میخواست عینکش را عوض کند و دست من را گرفت و با خودش برد بینایی سنجی. عینکم قشنگ است ارتباطم باهاش بدجور برقرار است. گرچه از از عینک زدن خوشم نمیاد اما خوب در عوض عینکم قشنگ است.
یک گیری هست. نمیدانم کجاست در حالیکه همه چیز خوب و خوش باید میبود و باید باشد اما نیست. گیر را که نمیدانم از کجاست چه جوری باز کنم.
نوشتن از چیزهایی که درد میآورند انگار واقعیتی به موضوع میدهند برای همین نمینویسمشان تا بهشان جان ندهم. که بگویمشان که شما فقط در فکر هستید نه بر زبان حق دارید بیایید و نه بر کاغذ نه بر کیبورد.
+ نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد ۱۳۹۲ ساعت 3:16 توسط .
|