دلم تنگ شد برای جایی که مینوشتم. من عادت به نوشتن داشتم من عادت به خواندن به خوانده شدن و نه دیده شدن داشتم.
دلم تنگ شد برای جایی که مینوشتم. من عادت به نوشتن داشتم من عادت به خواندن به خوانده شدن و نه دیده شدن داشتم.
عینکی شده ام. از اون روزی که گواهینامه گرفتم و رفتم برای معاینه چشم میدانستم که باید بروم یک معاینه چشم اساسی و سالها این کار را انجام ندادم تا اینکه 2 ماه پیش دوست میخواست عینکش را عوض کند و دست من را گرفت و با خودش برد بینایی سنجی. عینکم قشنگ است ارتباطم باهاش بدجور برقرار است. گرچه از از عینک زدن خوشم نمیاد اما خوب در عوض عینکم قشنگ است.
یک گیری هست. نمیدانم کجاست در حالیکه همه چیز خوب و خوش باید میبود و باید باشد اما نیست. گیر را که نمیدانم از کجاست چه جوری باز کنم.
نوشتن از چیزهایی که درد میآورند انگار واقعیتی به موضوع میدهند برای همین نمینویسمشان تا بهشان جان ندهم. که بگویمشان که شما فقط در فکر هستید نه بر زبان حق دارید بیایید و نه بر کاغذ نه بر کیبورد.
اما یادتان باشد که به شعر ، به آواز ، به لیلاهایتان ، به رویاهایتان پشت نکنید
نگفتمت مرو آن جا که آشنات منم
در این سراب فنا چشمه حیات منم
وگر به خشم روی صد هزار سال ز من
به عاقبت به من آیی که منتهات منم
نگفتمت که به نقش جهان مشو راضی
که نقش بند سراپرده رضات منم
نگفتمت که منم بحر و تو یکی ماهی
مرو به خشک که دریای باصفات منم
نگفتمت که چو مرغان به سوی دام مرو
بیا که قدرت پرواز و پرّ و پات منم
نگفتمت که تو را ره زنند و سرد کنند
که آتش و تبش و گرمی هوات منم
نگفتمت که صفتهای زشت در تو نهند
که گم کنی که سرچشمه صفات منم
نگفتمت که مگو کار بنده از چه جهت
نظام گیرد خلاق بیجهات منم
اگر چراغ دلی دان که راه خانه کجاست
وگر خداصفتی دان که کدخدات منم
با خودم میخوانم و کمی گریه ام میگیرد. اندوه در یک جای خیلی خاص در فکرم ذهنم قلبم همه جای وجودم قرار گرفته است. اندوه و رنج دو کلمه ی مکرر ذهن من هستند این روزها. اینقدر با تمام وجودم با همه ی ذره های تنم درکشان کرده ام که نمیدانم چقدر. اینقدر زیاد که انگار تا به حال با کلمه یکی نشده بودم. تمام سلولهای تنم رنج میبرند و رنج برده اند. قبل تر ها فقط غم بود شاید کم هم نبود اما خوب غم بود، حالا رنج هست. چه با درد معنی کلمه ها را میفهمم! دردم آمده.کسی چمیداند چقدر اصلن مگر باید کسی بداند؟ چه اهمیت دارد که کسی بداند یا نداند که من دردم آمده. رنج برده ام و درد کشیده ام. رنج میبرم و درد میکشم. ته دلم میگوید بس است دیگر. خواهش میکنم بس است. خواهش میکنم بس باشد برای سالی که قرار است بیاید آرزو میکنم خواهش میکنم درد بس باشد. رنج بس باشد.
اگر یک تخصص در دنیا باشد که من داشته باشم هیچ ربطی به رشته تحصیلی ام ندارد و مربوط به خودزنی و جراجی خود است. با خودم بیرحمم. برای گربه ی کور توی خیابون دلم سوخت راهش دادم برود زیر اون میز کنار رادیاتور بخوابد خودم را اما جایی راه نمیدهم. خودم را ول میکنم توی هوای سرد بروم ته دره. خودم را برای خودم لوس نمیکنم. خودم را میزنم. راه میروم و حرف میزنم من اینجوری ام ، ناراحت که هستم حرف میزنم با یک کسی که نمیدانم کی است. بچه تر بودم خیال میکردم خداست. حرف میزنم و راه میروم و با خودم لج میکنم یک خنجر فرو میکنم توی تنم که دسته اش اینور میماند و سرش از پشت در می اید. یک جوری شده ام که بهش میگویند مرد.
مرد شده ام. فکر کنم باید توضیح بدهم یعنی چی. مرد یعنی از اون آدمهایی که سختی را تحمل میکند و دم نمیزند و حرفش حرف است و پای حرفش تمام قد میایستد. بقیه می ایند و برای بقیه میخندد که خوشحالشان کند اما توی دلش درد دارد گریه دارد و غم دارد. کسی را در دنیا ندارد و برای بقیه امین است و حواسش به همه ی کسانی که دوستش دارند هست. فقط یک فرقی با این مردهای در حال انقراض دارم و اونم اینکه اشک اینها را کسی نمیدید یواشکی گریه میکردند. من اما اشکم نزدیک چشمم است و از اشک تا چشمم راهی نیست.
راستش دوست نداشتم مرد بشوم. دوست نداشتم خودم این مرده باشم. دوست داشتم ادمهای دیگر این مرده باشند من دوست داشتم همون خودم بمونم. دوست نداشتم نمیخواستم اما مجبور شدم. ادم را مجبور میکنند.هر چقدر هم نخواهی بزرگ بشوی بزرگت میکند. به زور این کار را میکند. نمیدانم چطور مردی شده ام میدانم هنوز جا دارد که مردتر هم بشوم اما خوب فعلن بضاعتم اینقدر است.
جمله ساده است. معنی عجیب و غریبی ندارد اما اهنگ دارد اهنگش را دوست دارم و به حال و روزم میخورد که به قول اقای توی فیلم به خودم میگویم رهاش کن رئیس.
رهایش میکنم. برود تا دور.
دلم گرفته ی گرفته ی گرفته است. هر وقت روی چیزی تاکیید دارم سه بار مینویسمش انگار سه بار گفتن اندازه ی تاکیید من است انگار حد نهایت من سه بار است. چمیدانم. اهنگ شاد هم میگذارند غمگین میشوم. تازگیها ناراحت که بودم کلاه قرمزی میدیدم همه ی قسمتهای عید امسال را را هزار بار دیده ام و این یعنی هزار بار ناراحت بوده ام هزار بار دلم گرفته بود. عدد که نمیتواند اندازه بدهد که چقدر هزاربار دلتنگی یعنی چقدر.... دلتنگم و دلگیر و دل گرفته به گمانم این همه ی بیشترین بلاهایی است که میتواند سر دل آدم بیاید. خوب من بدشانسم
خیلی حواسش هست، بعضی وقتها هم نیست اما بیشتر وقتها هست، من زیاد عادت ندارم کسی حواسش به من باشد، اینقدر حواسش به من بود که یک روز که زیاد حواسش نبود من تعجب کردم و پرسیدم چرا حواست به من نیست. عادت کرده ام
امیدوارم نمیدانم به چی اما...
سید علی صالحی
دوست سابق من را در فیس بوق پیدا کرده و پیام میدهد که چه میکنی? خوبی ? من را اد میکند. من زیاد کینه ای نیستم فراموش نمیکنم اما کینه ای هم نیستم. حالا اما دلم نمیخواهد دوست سابق را به فهرست دوستان محدودم اضافه کنم. جوابش را میدهم اما نیتوانم درخواست دوستی اش را بپذیرم. نمیخواهم هر از گاهی که صفحه ام را باز میکنم از اخبار او اطلاع پیدا کنم که چقدر موفق و خوشحال است و عکسهای جدیدش را ببینم. بله برای اینکه من خیلی موفق و خوشحال نیستم. از این بابت ناراحت هم نیستم. با این حال معمولی خودم حال میکنم و هیچی نمیخواهم از دنیا. میگوید بیا درباره آن وقتها حرف بزنیم و من حتی حرف زدنم هم نمی آید آخرش میخواهد چه بگوید که مرا ببخش؟ ببخشم؟ هیچ احساسی به این ماجرا ندارم نه ببخشش نه کینه میخواهم راحتم بگذارد. سالها گذشته است خیلی سال گذشته است. چی را میشود توضیح داد من که توضیح نخواسته بودم من همان موقع هم توضیح نخواسته بودم بار و بندیلم را جمع کردم و رفتم. من اینجوری ام. دعوا نمیکنم. راهم را میکشم و میروم و وقتی چیزی به نظرم احمقانه و توهین آمیز می آید صحبت کردن و دعوا کردن و اثبات کردن اینکه حق با من است بیشتر میکشدم. برای همین معمولا در سکوت راهم را عوض میکنم. یکدفعه میبینی خبری از من نیست و گم میشوم. میخواستم بگویم لطفا پیدایم نکن. دنبالم نگرد.
سخن مرا جایی بازمگو
این وصیت به یاد دارید که این سخنِ ما را باز گفتن نباشد، معامله کردن را شاید. هرچه افتاد، همه از بازگفتن ِ سخنِ ما افتاد. هیچ بازمگویید! اگر کسی بگوید، بگویید" سخنی شنیدیم خوش و جان افزا و لذیذ" چه بود؟" نتوانم بازگردانیدن. اگر تو را میباید، برو، بشنو"
مقالات شمس
تازگی ها شب ها از خانه فرار میکنم و صبح ها برمیگردم. اولین بار خیلی میترسیدم حالا دیگر نمیترسم کسی بیدار نمیشود من هم تابستانها کار نمیکنم و صبح ها را به جایش میخوابم. اگر خودم ماشین داشتم خیلی بهتر بود اما ندارم و پول هم ندارم. دوستم می اید دنبالم و شبها را فرار میکنیم. دیشب را کنار دریا گذراندم. روی شنها دراز کشیده بودم و آسمان را نگاه میکردم توی خیسی ماسه ها فرو میرفتم و برای همین برگشتنی خودم و ماشین دوست را خیس و شنی کرده بودم. دفعه بعد باید یادم باشد زیرانداز هم ببریم. بزرگترین لحظه استرس زای این شبها باز و بسته کردن در ورودی خانه است. روغن کاری اش هم کرده ام اما خوب زیاد صدا میدهد و اقای همسایه که پشت پنجره سیگار میکشد هم مساله بعدی است. احساس فامیل دور را هم دارم از بس که به تعداد دردهایی که باید پشت سر بگذارم تا به کوچه برسم فکر میکنم. حتی بعد از اینکه آخرین در راه هم رد میکنم باز هم نگرانم. حتی وقتی روی ماسه ها نشسته بودم و دستم را زیر شنها دفن میکردم هم نگران بودم به اسمان هم که نگاه میکردم نگران بودم آب هم میخورم نگرانم و دنباله نگرانی ام را گرفتم ببینم سر از کجا در می آورم . رسیدم به البوم بچگی ها و در قدیمیترین عکسی که از خودم داشتم توی چشمهایم نگرانی دیدم و حالم بد شد. به گمانم من با این نگرانی مزخرف متولد شدم.