بابا در حالیکه همینجور از دماغش و دهنش خون می اومد رسید خونه ماشین رو نتونست حتی خاموش کنه من ترسیدم راه پله ها خونی بود لباسهاش خونی بود. کسی خونه نبود نمیدونستم چه کار باید بکنم نشاندمش و پنبه و دستمال کاغذی گرفتم زیر دماغش  خون لخته لخته می اومد......تا بقیه رسیدند و بردیمش اوژانس... بوی خون توی  دماغم هست.