1- سر به هوایم همش حواسم به آسمان است. راه می‌روم بالا را نگاه می‌کنم که ماه را پیدا کنم ستاره پیدا کنم ابرها را ببینم برگهای را روی درخت ببینم کلاغ پیدا کنم لونه‌ی کلاغ پیدا کنم. بچه که بودم  تابستانها گهگاهی بادبادک هم پیدا می‌کردم. فقط روزهایی که باران می‌آید سر به زیر می‌شوم.

2- باد می اید  و من حسودی می‌کنم. یک کمی هم گریه می‌کنم. حرفهای بدی توی سرم دارم، حرفهای حسود. حرفهای حسود توی سرم تکرار می‌شوند و همه‌‌ی حسودی های عمرم را از مهدکودک تا حالا به یادم می‌آورند.

3- رنگ‌ کردن صورت را زیاد دوست ندارم اما بعضی روزها بیشتر رنگ به صورتم می‌زنم. مثل وقتی که خسته باشم یا بخواهم چیزی را پنهان کنم. استعدادزیادی برای پنهان کاری ندارم این است که رنگها را به کمک می‌گیرم. می‌ایستم جلوی اینه و به خودم نگاه می‌کنم. سعی می‌کنم که نقاشی‌‍‌ام را خراب نکنم. یک جور عمیقی خسته هستم. می‌دانم همه هستند. به خودم هم می‌گم اینقدر لوس نباش. اما نمی‌دانم چرا اینقدر نازک نارنجی شده‌ام. نارنجی شدنم احتمالا مربوط به پفک خوردنم می‌شود. دلم خیلی کوچک شده است. زود پر می‌شود و می‌گیرد و از این چیزها. زود یعنی مثلا کمتر از یک دقیقه. رکوردش را اندازه گرفته‌ام حتی کمتر از یک دقیقه است.

4- کلماتم را دوست ندارم.

5- از یک چیزهای عجیب و غریب و ساده‌ای می‌ترسم. اما سعی می‌کنم  قسمتِ خوبِ چیزهای بد را پیدا کنم گهگاه چیزکی پیدا می‌کنم.

6- یک عالمه شکلات توی جیبم و کیفم دارم همینجوری به شکلات خوردنم ادامه بدهم خالهای قهوه‌ای در می‌آورم. اگر مورد نارنجی شدن به وسیله پفک را هم در نظر بگیرم الان باید یک نارنجی  با خالهای قهوه‌ای شده باشم.