روزهای شهر کوچک
شهر کوچک جایی است که کمی دور است نه زیاد دور فقط کمی دور و من بعضی روزها میروم انجا. گاهی اوقات برای اینکه یک روز نباشم یا خودم را گم کرده باشم میروم به شهرکوچک اما خوب به طور مرتب برای اینکه کاری را در آنجا پذیرفتهام. حقوقش که خوب نیست فقط برای اینکه راهش دور است قبول کردهام. میتوانم بعضی روزها که دلم میخواهد برای خودم باشم الکی بگویم که انجا هستم بعد هر چقدر دلم خواست نباشم. چیز مهمی نیست اما این مثل یک راز میماند. کسی نمیداند من گهگاه خودم را اینجوری گم میکنم؛ که چطوری بعضی وقتها فرار میکنم. گاهی این فرار کردن یا گم شدن یا هرچی.. خوش میگذرد و گاهی هم نه. مثلا یک کتاب از کتابفروشی شهرکوچک خریدم که همه جا را گشته بودم و پیدا نمیکردمش گفته بودند که فعلا چاپ نمیشود اما کتاب فروشی اونجا داشتش. یک بار هم یک خانه پیدا کردم شبیه خانهی فیلم ماهی ها هم عاشق میشوند خیلی خوشگل بود. این فرارهای گاهگاهی مثل یک آیین شخصی شده است که یادم نیست کی اختراعش کردم. بعضی روزها به سرم میزند که فرار کنم جایی نمیروم برای اینکه کسی نگران نشود نمیگویم که امروز میخواهم فرار کنم اصلا کی همچین چیزی را اعلام میکند. اما صبح که از خواب بیدار بشوم و یک نگاهی به اسمان بیندازم میفهمم که روز فرار است. یک روزهایی اینجوری است. بعضی روزها من به شهر کوچک فرار میکنم و گم میشوم. میدانم که آدم معمولا خودش را در شهر بزرگ گم میکند توی شهر کوچک زود خودم را پیدا می کنم اما خوب منم دیگه. هیچ کارم به آنچه باید شبیه نیست.