مامان سبز انگشتی بود. مامان، مادربزرگ پدریِ من بود. برای این اسمش مامان بود که فقط مادر بچه‌های خودش نبود مادر نوه‌هایش هم بود مادر دوتا نتیجه‌هایش هم بود و مادر همه‌ی گل و گیاههای توی حیاطش.  فکر کنم انگلیسی ها  به آدمهایی که دستشان به باغبانی میرود سبز انگشتی یا یک همچین چیزی می‌گویند اصطلاح درستش را حالا یادم نیست. اما از سبز انگشتی خوشم آمد مامان سبز انگشتی بود. همیشه توی باغچه‌اش سبزی داشت. گلهای مختلف داشت و من عاشق روزهای باغبانی‌اش بودم که بیلچه‌ی کوچکش را بگیرم و هی چاله بکنم توی باغچه. مامان 4 سال پیش مرد. یک روز صبح  پاییزی 4 سال پیش رفتم خانه‌اش تا باهاش خداحافظی کنم ظهر بلیط داشتم و میخواستم بروم. خیلی ضعیف شده بود. تنها بود. تشکچه‌ی کوچکش را کنار لبه‌ی باغچه گذاشته بود و زیر افتاب دلچسب پاییزی که گرمایش ذره ذره به تن آدم می‌رود نشسته بود و داشت سبزی‌های توی باغچه را وجین می‌کرد. خوب یادم هست صبح آن روز را که نشستم روی ایوان و تماشایش کردم  و از خودم خجالت  کشیده بودم  اخر همان روز توی صبح به آن قشنگی فکر کنم دلم خواسته بود بمیرم یا یک همچین چیز غم آلودی. بعد مادربزرگ را دیدم و دیدنش یک چیز خوب انداخت توی دلم. مامان بزرگ من در آخرین باری که سرحال دیدمش داشت باغچه‌ی کوچکش را وجین می‌کرد. یکی دو هفته بعدش سکته کرد و زود هم مرد. می‌خواهند خانه‌ی مادربزرگ را  بفروشند. باغچه‌ی سبزی‌ها و گلدانهایش خیلی وقت است  در واقعیت متروک شده اما من توی سرم یک روز آفتابی دارم، از این آفتابهایی که  گرمایش ذره ذره به تن آدم می‌رود من نشسته‌ام روی ایوان و مامان را نگاه می‌کنم  که دارد سبزیهایش را وجین می‌کند.

Green fingers الان چک کردم و گرین فینگرز میگویند به همچین آدمی