من و اقای میم و بانو
اقای میم و بانو دارند میروند یکی دو قاره اونورتر تا آقای میم ادامه تحصیل بدهد و دکتر بشود. اقای میم از دست من ناراحت بود که چرا اپلای نکردم من خودم هم نمیدانم چرا. نه که از حال روز و کار و بارم در اینجا راضی باشم نه. اما به هر حال نمیدانم چرا. اقای میم همیشه میگفت که از دیدن من خیلی خوشحال است میگفت که گاددمن چیرفول میشود وقتی من را میبیند و بای د وی من خیلی سلفیشم. نمیدانم. دوست بودیم همینجوری که آدم با دوستانش دوست هست دیگر. من دوستی را بلد نیستم تعریف کنم چون معمولا دوست خوبی نیستم راحت با مردم دوست نمیشوم. حالا که دارند میرودند و معلوم نیست کی برگردند امروز در یک جمعی خیلی ساده گفت که عاشقم است! من نمیدانم چرا اینقدر اشتباهی هستم. وسر از دلهای اشتباهی در می آورم و هی متاسف میشوم. فکر کردم این آدم چرا نمیترسد که خانمش این حرف را بشنود. یعنی اینقدر دوستش ندارد؟ من دزد نیستم و نمیخواهم اقای میم عاشق من باشد باید برود عاشق زنش باشد یا چمیدانم چه کار کند اما عاشق من نباید باشد. سعی کردم جدی نگیرم و با یک حرفهای بی ربطی به شوخی ماجرا را تمام کنم. بعد به بهانه ای از جمع جدا شدم و یکدفعه مچ خودم را گرفتم که همنیجوری که متفکرانه دارم راه میروم با خودم هم میخوانم: خوشم که ازادی تو به دست خندهی منه.
حالا هی دارم متاسف میشوم برای اقای میم و بانو. و برای خودم که اینقدر خنگم.