من آدمِ درد دل کردن نیستم؛ زیاد از مسائلم با بقیه حرف نمیزنم. زخم ها را نشان نمیدهم معمولا؛ دعواهایم، حرفهایم توی سرم می ماند گاهی البته انگار سرم میخواهد منفجر بشود از حجم سر و صدایی که تویش هست و میرم جلوی اینه با آدم توی اینه دعوا میکنم بعد صورتم را میشورم و میشوم همینی که هستم و به روی خودم و به روی کسی نمی آورم و بعد تازگیها زیاد حرف توی سرم داشتم و گویا یک چیزهایی توی خونم زیاد شده بود که متاسفانه آی کیو نبود، یک چیزهایی بود که بالارفتنشان بد است.مامان فکر میکند که به خاطر این است که اونجوری که انتظار دارد غذا نمیخورم. اقای دکتر عقیده دارد بالارفتن چیزهای بد به خاطر استرس است به خاطر غم و غصه است وگرنه بقیه چیزهای دیگر سرجایشان هستند وخداراشکر به جز همینها جای نگرانی نیست.  روی نتیجه آزمایشم برایم نقاشی میکشد و توضیح میدهد که چه اتفاقی می افتد که اینجوری میشود و توضیه های ضد استرسی میکند. خلاصه اینکه   تازگیها از گل نازکتر به من نمیگویند مبادا نگران بشوم غمگین بشوم و چیزمیزهای خونم به هم بریزد و من سواستفاده میکنم :))