خیلی وقت بود نوشتنم تعطیل بود. کلمات از سرم رد میشدند و نمیماندند و فراموش میکردمشان. یادم رفته بود که من با نوشتن بود که حالم را میفهمیدم. بعد امروز همینجوری اتفاقی این را شنیدم و کلماتی که بلد نیستمشان نشستند توی سرم نوشتنم را یادم انداخت صداهایی که نمیفهممشان یک بغضی را تا نزدیک چشمهایم رساند و خودم را کنترل کردم که شبیه اشک نشود ونمیدانم چی بود که نشستم و دارم اینها را مینویسم. کلمه هایش موقع تلفظ شدن می رقصند البته نه وقتی من دو کلمه ای که یاد گرفتم را میگویم . وقتی که چارلز آزناوور میخواند. مثل همیشه بلد نیستم حالم چی است. و خیلی جای تعجب است که من اینهمه درباره خودم نمیدانم. خلاصه عاشق صدای این آقاهه هستم.