من بعد از هزار سال تمام باز مرده ام به خانه برخواهد گشت
قوی نیستم اصلا قوی نیستم. هرچه هم دنیا آدمهای قوی احتیاج داشته باشد که هر بلایی هم به سرشان بیاید هیچ چیزشان نشود من هی دارد همه چیزم میشود. دلم میخواست مثل گربه- تام -بودم که هر بلایی جری موشه سرش در می آورد یک دقیقه بعد دوباره صحیح و سالم دارد آتش میسوزاند. اما هر بلایی که به سر من می آید بسته به نوعش از دو هفته تا چند سال روی من اثار بد دارد. نمیدانم من چرا اینجوری شدهام نه که لای پر قو بزرگ شده باشم نه. نمیدانم این حساسیت بیجا را از کجا آوردهام. همینها و یک کمی بیشتر از اینها را به فرانسه برای خانم فرانسهام نوشتم و اشک در چشمانش حلقه زد که به به عجب زیبا نوشتی این نگاه فلسفی بسیار زیبایی است. و من کم کم اگر همینجوری پیش بروم میتوانم به فرانسه کتاب بنویسم!
چمیدانم این ادمها را چه میشود؟! نگفتم بیخیال این حرفها چی است این فقط یک غرغر است که به فرانسه نوشته شده و پر از ایراد و اشکال است. یاد اقای انگلیسی هم افتادم که هی میخواست نابغهی درون من را کشف کند و من هی فروتنی میکردم و راستش شک کردم نکند واقعا یک آدم باحالِ درون دارم که خودم حالیام نیست آخر یک مرضی هم دارم که تعریف ها را اصلا جدی نمیگیرم اما فکرش هم قلقلک خوبی است برای بیشتر نوشتن.
قبلا ها یک آدمکشِ درون داشتم که زرت و زرت هفت تیر کشی میکرد و هی آدم میکشت هرکی اذیتش میکرد هفت تیرش را بیرون میکشید و با شلیک یک گلوله همه چیز را تمام میکرد بعد خوب آدم نمیتواند برای خانوادهاش هفت تیرکشی بکند که، البته شاید بتواند من هنوز نتوانستم و این شد که آدمکشِ درونم را از دست دادم و به جایش روزی هزار بار هفت تیر را به سر خودم نشانه میروم.
نمیدانم اگر بردارم اینها را به فرانسه برگردانم برای خانم فرانسه بخوانم هنوز فکر میکند که نگاه بسیاز زیبای هنری دارم؟ شاید بترسد و دیگر به من درس ندهد.