اقای شعر
دفعه قبلی که بهش گوش میدادم بچه بودم سه تایی رفته بودیم سفر انزلی. خوش وخرم بودم احساس بزرگی و آزادی میکردم و سیگار کشیدن را کنار ساحل انزلی تجربه میکردم و روز خوبی بود از صبح آتش سوزانده بودیم غروب بود خسته بودیم سه تایی نشسته بودیم اون دوتا با هم حرف میزدند من حرفی نداشتم. به کشتی نگاه میکردم یک غروب قشنگی بود و هدفون توی گوشم بود اقاهه شعر میخواند من بچه بودم هنوز کتابهایش را نخوانده بودم هنوز شعرهایش را دوست نداشتم. اما گوش میدادم و کم کم حرفهایش داشت میرفت توی سرم و هی کلماتش را شهود میکردم و گریه هم که طبق معمول سرنوشت من است. کلمات را عمیقا درک میکردم انگار که چیزی که تا به حال سرجایش نبود به زیبایی سر جایش قرار میگرفت و من مبهوت میشدم وگریه میکردم و وقتی تمام شد دچار کاتارسیس بودم انگار. یک جور سبکی داشتم راحت شده بودم انگار و اینجوری بود که با کتابهایش دوست شدم.ایندفعه بعد از چندین سال که دوباره گوش میدهم کاتارسیسم توی گلویم مانده و نمیخواهم بگذارم گریه کنم فردا صبح باید جایی بروم و چشمهای گریانم را چه کنم؟ دوباره انگار که کلماتم از جایشان بیرون آمده بودند و دارند برمیگردند سر جاهای خودشان و چه زیبا دارم میفهمم اشان. از این چیزهای بزرگ شدن خوشم می اید. یک جور خِرد همراه خودش دارد که ساده نیست. هیچ ساده نیست.