من بودم و سنگ، سنگ را به بدبختی با خودم میکشیدم چقدر سخت بود از خیابان ردش کنم از روی جوب اب ردش کنم و با هم برویم. افتاب خوبی بود. قرار بود فردا سرد بشود اما امروز نه. توی دلم چیزهای خوبی نبود اما توی سرم چیزهای خوبی بود و چه خوب میشود روزی چیزهای توی دل آدم با چیزهای توی سرش دوتایی با هم دوست بشوند و هر دوتاشان خوب باشند. من و سنگ تمام خیابان بلند را با هم راه رفتیم ومن هی بهش لگد میزدم تا برود جلوتر و من بهش برسم و بعد دوباره از نو. از میدان بزرگ با هم آمدیم با اینهمه اما نمیدانم کجا ولش کردم در آخرین روزهای بهمن 90.