به شدت تمرکزم را از دست داده ام یک آدم گیجی شده ام از انچه که قبلا بودم بدتر صبح ها دلم نمیخواهد از خواب پا بشوم و به هر بهانه ای میخوابم، و عجیب است که خوابم هم میبرد. هر روز صبح دلم نمیخواهد بروم سر کار. وقتی سر کار هستم دلم نمیخواهد کارهایم را انجام بدهم.  هر روز به سرم میزند همه چیز را ول بکنم. از فردا دیگر کارم را انجام ندهم. مثل عمو جیم. من یک عمو چیم داشتم که پارسال  بهمن مرد. یک روزی وقتی هنوز خیلی خیلی از الان من جوانتر بود دیگر نرفت سر کار. بعد رفت معتاد شد. و تا آخر عمرش همینجوری برای خودش معتاد ماند و خانواده درست نکرد.  انوقت ها که ما بچه بودیم معتاد  خیلی چیز بدی بود و یادم هست که بابا همش داشت باهاش دعوا میکرد مامانی همش گریه میکرد و اقاجون اصلا سر همین چیزها مرد. من هم هیچوقت با این عمو حرف نزده بودم. می آمد و میرفت اتاقهای اونطرفی مال او بود وجایی  بود که بچه ها نباید میرفتند. من هنوز معتاد نیستم اما به گمانم بالاخره یک چیزهایی ام باید به این عمو رفته باشد.

. خانم گ خانمی است که من را خیلی دوست دارد و علائمم را متوجه شده است  اینها چیزهایی است که مادر نمیفهمد اما خانم گ میداند.  جالب است که بعضی آدمها اینقدر اطرافیانشان را میبینند خلاصه خانم گ  یِ مهربان برای کمک به من تصمیم گرفت که زودتر از موعد به من عیدی بدهد و یک رمان چهارجلدی به من عیدی داد. جانِ شیفته. ,و این شد که این روزها رمان میخوانم  زبانش سخت است توصیف زیاد دارد آدم زیاد دارد. خیلی وقت است اینجور چیزی نخوانده بودم. به گمانم  من شبیه آنت هستم خانم گ هم شبیه آنت است و فکر میکنم زنان زیادی میشناسم که آنت هستند.